X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers آرامش من این روزها مدیون انتظارسیت که دیگر از کسی ندارم دیانا صبا

دیانا صبا

رابطه حرف راست و بچه

دیانا با دوستش بازی میکرد چون میخواستیم بریم بیرون اون زودتر اومد خونه ، میگه زانو بند ، مچ بند و آرنج بندم رو دادم به دوستم (وسایل حفاظتی اسکیت) فقط کلاهم رو بهش ندادم  من میگم نباید این کار رو میکردی خودت به اونا نیاز داری بیرون هم جدا اونها رو نمیفروشن که بخرم واست میگه خوب میرم میگیرم ازش

۲ دقیقه بعد : مامان ، دوستم همش میگه دروغ میگی دروغ میگی !

من : مگه چی بهش گفتی ؟

دیانا : گفتم مامانم میگه نباید اینا رو به تو میدادم

من : درست نبود بگی که من گفتم

دیانا : حالا دیگه گفتم ، میگی برم پسش بگیرم ؟

من :

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

پروژه در دست کار هم به پایان رسید!


 
                                     بعد از 5 سال و 5 ماه و 5 روز
 
                 بالاخره تونستیم دیانا رو برای خوابیدن راهی اتاق خودش کنیم
 
                                        بزن اون دست قشنگه رو  


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

تولد بابایی

۲۲ اردیبهشت تولد همسری هستش و من هرسال برای اون یه تولد توپ میگیرم گاهی تنهایی گاهی همراه با مهمون  امسال از قبل بنا به دلایلی (قاطی پاتی شدن کارهای همسری )میخواستم جشن نگیرم که در آرامش کامل این روزها به کارهاش برسه ولی مگه دیانا گذاشت ؟!

از چند روز قبلش که کلی برنامه چید برای روز تولد

یکشنبه صبح هم منو به دنبال هدیه ، گل ، کیک و کلاه و شمع و فشفشه و بادکنک و شام شب از این مغازه به اون مغازه کشونده و خسته و کوفته با کوهی از کار به خونه رسیدم و این وسط کارها و حرفهاش یه انرژی به من میداد که دلم میخواست تا آخر شب کار کنم و هرچی اون میگه رو انجام بدم .

 

مامان یهو از دهنت نپره به بابا بگی براش جشن گرفتیم ها ...

مامان به نظر من اون آقاهه (فروشنده لوازم ورزشی) اصلا سلیقه نداره میگه شلوار طوسی بدرنگ رو با یه تیشرت زرد خوشرنگ بردارید خوب شد به حرف من گوش دادی نه ؟ این شلوار سورمه ایه خوشگلتر بود

مامان غزل گناه داره که مامانش نمیذاره بیاد برای تولد بابام برقصه

مامان تو اصلا نگران پذیرایی نباش مگه منو بابا نیستیم ؟ خودمون همه کارها رو استاد میکنیم

مامان خوبه خودم پدر و مامی رو هم دعوت کنم حالا شاید اومدن

مامان تو نیا برقص تا خودم بیام دست تو و بابا رو بگیرم و ببرم وسط

مامان

مامان

مامان

.

.

.




+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1392 ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

اشک دَم مشک !

ساعت ۷ بعدازظهر جلو تی وی روی مبل به پهلو چپ دراز کشیدم و دارم با دیانا فیلم تماشا میکنم ، همسری برای یک روز ماموریت ۲ ساعت قبل از خونه بیرون رفت ، من هم که طبق معمول سرماخوردگی دارم و این دفعه چشمم درگیر شده ، همینجوری که به پهلو بودم اشک چشمم هم از کنار چشمم خارج میشد یهو دیانا برگشته میگه : مامان گریه میکنی ؟

من : نه چشمم میسوزه

دیانا : آی آی آی یییییییییی ، بگو بابا رفته ناراحتی و داری گریه میکنی

من :

ینی عجوبه هایی هستن این بچه ها


+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1392 ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

از کی بپرسم ؟

مامان داره از بچه ها سوال میپرسه

ورزشی که توی آب انجام میشه ؟

دیانا : شنا (همراه با حرکت کرال)

غذای گاو ؟

مهدی : علف (ادای گاو رو موقع علف خوردن در میاره )

یک شهر استان ؟

مهدی : ایران

فائزه : تهران

دیانا : (خنده)

غذای جوجه ؟

مهدی : چلوکباب

فائزه : نــــــــــــــــــــــــه جوجه کباب

دیانا : مرغ ؟



چقدر گفته های بچه ها روی هم تاثیر داره




+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392 ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

باز هم مهدکودک ولی اینبار مهدکودکی در خانه

چند روزیه که :

تا با یه چشمم به ساعت گوشیم نگاه میکنم و میبینم ای وای یک ربع به 9 شد میپرم هوا ، بعدش گلاب به روتون WC و بعدش شستن ظرفهای صبحانه همسری و کمی مرتب نمودن این طرف و اون طرف و این وسط 2 دقیقه یه بار صدا زدن دیانا و بعدش نشستن جلو میز آرایش و بعدش کمی ملچ و مولوچ دخترک دست و رو نشسته و بعدش آماده کردن دخترک و جمع آوری بند و بساط و مایحتاج و بعدش خونه مامانم اینا و بعدش هم خنده و شادی و البته که انجام کار (کارهای مزون) تاااااااااااااااااااااااااااااااااا شب


امروز هم همین روند تکرار شد با این تفاوت که مامان رو با چهره ای خسته و در حال کار دیدیم . مامان فردا مهمان داره .( 25 تا خانوم از دوستانش ) موقعی که ما رسیدیم دیدم مامان داره پله ها رو تمیز میکنه

من : مامان الان که فایده ای نداره بذار شب که ما رفتیم آخه بچه ها دوباره به هم میریزن اینجا رو !

مامان : دیگه فرصتش رو ندارم

من : از ما گفتن بود 

مامان : ( ادامه کار )

1 ساعت بعد بچه ها از راه رسیدن (منظور بچه های همسایه روبه رویی و پایینی خونه مامان هستن )

مهدی ، امیرحسین ، فائزه !

4 تا بچه هم سن و سال که کنار هم باشن به نظرتون چه اتفاقی میافته ؟

فکر کنم کمتر از بمـــــــــــــــــــــــب اتمی نباشه

تمام پله ها پر بود از خورده های خوراکیشون ، برگ گل ، اسباب بازی ، توی اتاق خواب دخترها بساط نقاشی ، پوست خیار ، روتختی های نامرتب ، بالش ها وسط اتاق ، توی آشپزخونه پر بود از لیوان آب نیم خورده ، بشقاب ، چاقو و ...

(من طبقه بالا بودم و کار انجام میدادم و مامان هم اومده بود و سبزیجات مهمونی فردا رو خورد و تمیز میکرد)

مامان ساعت 7 مجبور شد بره بیرون و ما فرصت رو غنیمت شمردیم و بای بای

ساعت 9 خونه خودمون

صدای زنگ تلفن

مامان عصبانی و شاکی

من : من که گفتم فایده ای نداره خودت گوش ندادی ، میگم یه پیشنهاد نمیخوای مهدکودک رو تعطیل کنی ؟!

مامان : تا یه هفته حق نداری این طرفها پیدات بشه

ادامه صحبت

.

.

.

مامان : فردا کی میای ؟ میخوای بابا بیاد دنبالتون ؟

من : [نیشخند] نه خودم میام [چشمک]







+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392 ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

عمل لازم شدم

خونه عمه فاطمه دیانا بودیم به همراه مامان و بابای من  ، موقع خداحافظی دیانا گیر داد که مامی شب باید بیاد خونه ما بخوابه و هرچی ما تلاش کردیم که منصرف بشه نتونستیم . خلاصه که کار به گریه و  داد و هوار  دیانا رسید  من خم شدم  که آرومش کنم و تذکر بدم که الان شبه و همه در حال استراحت ، که یک آن برق از چشم پرید و چنان دردی تو صورتم پیچید که برای چند ثانیه گیج بودم . بله  دیانا با کیفی که توی دستش بود (از این کیفهایی که دسته اون از  مهره های چوبی رنگی بزرگ تشکبل شده ) محکم به صورتم زد و دسته به اون سنگینی روی بینیم  خورد . الان دیدنی شدم ، البته که بعدش عمه فاطمه ما رو به خونه برگردوند و زرده تخم مرغ روی بینیم انداخت و مسکن داد خوردم  و کمی آروم شدم ولی الان درد دارم وحشتناک

 

 این هم از دست گل دخترک  اون گلی که ابتدای این سطر گذاشته شده کار دخترک هستش و اجازه نمیده حذفش کنم .

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392 ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

چی بگم ؟!

کسی میدونه این بلاگفا چش شده و  این قرتی بازیها یعنی چی ؟!

کل سیستم رو ریختن به هم و هر روز یه تز میدن بیرون

 

میشه بسه ؟!


+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392 ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

طرح زوج و فرد

قابل توجه دوست جونهای گرامی : از امسال طرح زوج و فرد شامل ما هم شد . این طرح که ار تاریخ ۱ فروردین ماه  ۱۳۹۲ و به دنبال شیطنتهای دخترک ما و آتیش سوزوندن های پی در پی ، در منزل پدریمان قابل اجرا شد چه بسا عرصه را بر ما تنگ و غیر قابل تحمل نموده است  

 

شرح ماجرا :

آبجی کوچیکه که همون الولا ست و معرف حضور شما ، در عملی تدافعی طرح زوج و فرد رو برای من و آبجی بزرگه که همون آلا( فروغ ) هست اجرا نمود به این ترتیب من و دخترک به همراه همسری اجازه حضور در خانه پدری را فقط در روزهای فرد داریم و فروغ برای روزهای زوج میتونه برنامه ریزی کنه و این در حالی ست که در روزهای جمعه اجازه حضور را برای هر دو ما لغو نموده که آنها به استراحت و تجدید قوا برسن. 

 یعنی عمق فاجعه رو بسنجید

 

از دوستانی که به دنبال ما به خانه پدری تماس میگرفتند خواهشمندم فقط در روزهای فرد تماس حاصل نمایند

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1392 ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

به او میسپارم تا آرام شوم ...

سکوت میکنم تا خدا سخن گوید ,

رها میکنم تا خدا هدایت کند,

دست برمیدارم تا خدا دست بکار شود ,

 به او می سپارم تا آرام شوم ,

......

 

فقط منتظر بمان...آنهایی که آزارت میدهند سرانجام به خود آسیب می زنند

 

و اگر بخت مدد کند خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی ...

 

 


+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1392 ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

ماجراهای یک کوتاهی مو ساده

 

موهای دیانا از بدو تولد به صورت کامل کوتاه نشده بود فقط هر از گاهی دم موهاشو قیچی میشد تا اینکه قبل از عید و به درخواست خود دیانا دست به کار شدیم البته قبل از اون بارها تصمیم گرفته بودم ولی دیانا زیر بار نمیرفت و میگفت دوست ندارم موهام کوتاه بشه . تا اینکه به شرط و شروطی قبول کرد و اونم این بود که واسش کلی وسیله مثل تاپ قرمز بندی و برچسب دیواری و سرویس انگری بردز و ... بخریم تازه قبل از کوتاهی مو هم آتلیه بره و با موهاش قبل و بعد از کوتاهی عکس بگیره و این عکسها همونها هستن

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1392 ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

بهار

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست .

 

 

چه شود این سال با این بهار دل انگیز !

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1392 ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

سال 91

سال ۹۱ ، سال نسبتاً خوبی بود فقط این آخراش کمی استرس برای ما به ارمغان آورد و این استرس رو به سال ۹۲ هم منتقل میکنه تا ببینیم سرانجام چه خواهد شد ؟

امیدوارم سال پیش رو ( سال ۹۲ ) سالی باشه توأم با شادی ، نشاط ، سلامتی و رسیدن به آرزوهاتون .

دوستان عزیز ببخشید که نتونستم به تک تک شما سر بزنم و  سال نو رو بهتون تبریک بگم . از همینجا سال نو رو بهتون تبریک میگم .


+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391 ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

ساعت

مدتی هست که دخترک ما علاقه شدیدی به یاد گرفتن ساعت از خود نشان میدهد ، اندر احوالات این روزهای ما :

دیانا : مامان یه ۱ و یه ۲ و یه ۳ و یه ۵ یعنی ساعت چنده ؟

من : ۱۲:۳۵

دیانا : ینی غزل (دختر همسایه طبقه بالایی ) کِی میاد ؟

من : ۱۰ دقیقه دیگه

 


دیانا : یه ۴ و یه ۶ ینی چند ؟

من : ۴ و نیم

دیانا : بابا کِی میاد ؟

و ماجرا ادامه دارد


شب از خونه عمه دیانا برمیگشتیم که یهو دیانا با یه قیافه متعجب و اشاره به ساعت ماشین میگه این همه ۱ برای چیه ؟

ساعت : ۱۱:۱۱ بود

 


+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1391 ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

شهربازی در خانه

 

شاید باورتون نشه ولی ما از این به بعد یه شهربازی مدرن تو خونه داریم اگه دوست داشتین میتونید شما هم بچه هاتون رو توی همچین فصل سردی به خونه ما بیارید تا بازی کنن و حسابی خوش بگذرونن  البته بلیط فروشی هم داریم یعنی مجانی نیستن بازیها ، خوب با عرض شرمندگی باید بگم وسایل استهلاک دارن و به مرور باید جایگزین براشون تهیه بشه .  

شرح بازیها :

جامپینگ همراه باپخش موزیک درخواستی :

روش بازی : پرش و کله ملق و وَرجه وورجه بر روی تخت خواب مامان و بابا با تشک خوش خواب طبی درجه یک

 

اسب وحشی ( دور از جون من البته ):

روش بازی : نشستن دخترک بر روی پای مامان (یکی از پاهام رو ، روی اونیکی پام میندازم ) و صدای پیتیکو پینیکو و یعد از چند ثانیه پرتاب دخترک بر روی تشک مذکور

 

چرخ و فلک :

روش بازی : دخترک رو در آغوش گرفته و با تمام توان به دور خود چرخ میزنم

 

سقوط آزاد :

روش بازی : دخترک رو بر روی دوپای خود به صورت وارو بالا برده و سپس رهایش نموده

 

نا*یت ش*  و :

در اتاق خواب رو بسته ، تمام روزنه های نور را مسدود نموده سپس پخش موزیک درخواستی و روشن نمودن چراغ موبایل به صورت سوسو  بعدش هم که همتون حرفه ای هستین حرکات موزون و دست و سوت و جیغ و هورا راستی جیغ هامون هم از نوع بنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

 

خلاصه که بچه هاتون رو با کلی پول به منزل ما بفرستید

 


+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1391 ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

من مامان بدی ام آیا ؟

دارم با دیانا بازی میکنم از این مدل بازیها که حالت و دیالوگ رو دیانا میگه و من فقط اجرا میکنم ، دیگه داشتم بیهوش میشدم از خواب خودم رو زدم به مثلاً خوابیدن دیانا که از این حالت من خوشش اومد یهو گفت مامان مثلاً تو مُر...   (مُردی : که حرفش رو خورد و ادامه داد ) مُرینی  یعنی اسمت مُرینیه و خوابیدی منم هرچی صدات میکنم بیدار نمیشی . مُرینی ، مُرینی ...

 

جیگر مامان ببخش که گاهی بی حواسم و به تو ، دُردونه ی خونه ام  حرفایی میزنم که تو حتی تو بازی هم دلت نمیاد به زبون بیاریشون .

خیلی پیش اومده که یهو از زبونم میپره و به دیانا میگم بمیری شاید برای شوخی باشه یا تو اوج عصبانیت ولی...  مثلاٌ من مامانم اونوقت بچه ام ...

من مامان بدی ام آیا ؟

 


+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1391 ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

شیطنت

وقتی لپ تاپ رو به امان خدا رها کنی و بری سراغ کار دیگه ، نتیجه کار میشه پست قبل که وروجک خونه سر از خود میاد و پست میذاره .

اول خواستم حذفش کنم ولی دلم نیومد پس اینجا میمونه به یادگار


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391 ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

یهشدشسشذش


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391 ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

جاتون اینجا خیلی خالیه

 

جمع ما رو دیدین ؟

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391 ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

تو ذهن بچه ها چی می گذره

 

امروز با دیانا رفته بودم خرید ، وای که چه بچه پایه ای بود عروسک مامان 

کلی مغازه رفتیم و لباس پرو نمودیم و لباس پرو نمود ، من دست خالی و دیانا در حال حمل برچسب های دیواری بزرگتر از قدخودش خسته و گرسنه رهسپار خونه مامان شدیم . موقع استراحت بعد از ناهار دیانا با یه قیافه علامت سوالی بامزه اومد کنارم و پرسید :

مامان چرا همه فروشنده ها به جای ساق کوتاه میگن فاق کوتاه ؟


+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1391 ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

جو گیر نباش

در حال تماشای TV هستم و دیانا کنارم نشسته و داریم فیلم زمانه رو میبینیم یهو یه جا جوگیر شدم

من : چه پستِ 

دیانا : (خیلی جدی ) مامان نگو پست بگو بی منطق

من :


+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1391 ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

مسابقه محله

 

مطمئناً مسابقه محله رو که از سالها پیش صبح جمعه پخش میشه رو دیدید و با روند مسابقه آشنا هستید (برای انجام دادن یه کار از شماره یک تا ۱۰ رو به صورت بامزه ای همه با هم میشمارند) و اما ربط این مسابقه با پست امروز من :

تو خونه ما هم اگه حوصله انجام کاری رو نداشته باشی و یه بچه دور و برت بود دستور صادر میشه و اون شماره های معجزه ای رو بلندبلند و با شور و هیجان میخونی . دیانای ما هم بارها و بارها این مسابقه رو برای مامی ، خاله ها و من انجام داده و کلی به هممون خوش گذشته  .

چند روز پیش خونه مامانم بودم و همه توی اتاق خواب بودیم و من هم داشتم یه ماجرایی رو با آب و تاب می تعریفیدم . دیانا رو در حال غذا خوردن روی تخت تصور کنید من رو نشسته روی تخت ، خواهر و مامان ، بابا ایستاده بالای سر ما یهو دیانا گفت : مامی بدو برو واسم دستمال کاغذی بیار و شروع کرد به خوندن یک و یک و یک ،  دو و دو و دو ، سه و سه و سه و ...

یعنی عاشقتم با این مدل تفکراتت جیگرم . 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1391 ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

یک شب تنهایی

 

دیشب اولین شبی بود که عروسک خونه ما تنهایی و بدون حضور پدر و مادر شب رو به صبح میرسوند . عصر دیروز دیانا و الولا (فلورا خواهرم) به سیتی سنتر رفتن و حسابی خوش گذروندن و بعد از خوردن شام بیرون از خونه دخترک ما احتمالا سرش به جایی اصابت نموده و خیلی اتفاقی و با خواست خودش تصمیم گرفته که شب رو با خاله ها بگذرونه و هر چقدر من اصرار کردم که آخر شب بیاد خونه موفق نشدم اونو راضی کنم . و به این ترتیب یک مورد دیگه به اولینها اضافه شد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1391 ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

یک ماه پر ماجرا

این یک ماهه اخیر برای ما کلی اتفاقات بد و خوب افتاد .

اول : دوباره مریض شدن دیانا بود و باز هم تب و تب و تب که مصادف شد با ماموریت رفتن همسری . ۴ شب دیانا تب داشت که مجبور شدیم تا صبح کنارش بشینیم و شب پنجم هم از شدت سرفه نه دیانا چشم بر هم گذاشت و نه من و همسری . این از این

دوم : یه سفر کوتاه به کیش داشتیم که کلی بهمون خوش گذشت با همسفرهایی که به همراه داشتیم . دو شب رو در رستورانهای پدیده و آبشار شاندیز گذروندیم که شب اول (پدیده) غذا و برنامه عالی بود و شب دوم (آبشار) غذا و رستوران متوسط رو به پایین بود ولی برنامه عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی .

سوم : بعد از برگشت از کیش من مریض شدم و با یه سرماخوردگی کوچولو چنان افتادم که ۴ روز به صورت کامل صدام گرفته بود و اصلا نمیتونستم صحبت کنم و جالب اینجا که سخنرانی می کردم در حد ۲ ساعت . حالا هرچی بهم میگفتن صحبت نکن نمیشد که ، باید نظرم رو در مورد موضوع مورد بحث میدادم

چهارم : اومدن مهمانهای عزیزی از تهران و اهواز که کلی شادی با خودشون آوردن

پنجم :  با اون حال مریضی من ، جاتون خالی یه پیست اسکی هم زدیم بر بدن به همراه خونواده خالم که از اهواز اومده بودن ولی موفق نشدیم بریم آثار جشنواره برف و یخ امسال رو ببینیم از بس که شلوغ بود . این وسط دیانا هم کلی ذوق زده شده بود و مدام به همه میگفت خیلی حال داد تبوپ سواری نه ؟

 


+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1391 ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

یک کودک شکمو ؟

 

تو همه این خوراکی ها رو خوردی و من آخرش تو رو میخورم

دیانای 24 روزه

 

دیانای 6 ماهه

 

دیانای 5/7 ماهه

 

دیانای 8 ماهه

 

دیانای 11 ماهه

 

دیانای 11 ماهه

 

دیانای 1 ساله

 

دیانای 5/1 ساله

 

دیانای 5/4 ساله

 

عروسک من تا به امروز میتونه

مامان ، بابا ، دیانا ، مامی ، رو روی کاغذ بنویسه و  کلمات زیر رو خودش به تنهایی تایپ کنه (الان هم خودش اینهارو تایپ کرده )

 

diana

ali

flora

 

شماره های خونه خودمون ، پدر مامان ، پدر بابا ، خونه غزل رو خودش به تنهایی شماره گیری میکنه  

 

- این پست در اولینهای دیانا ثبت شد ، اولین باری که برای وبلاگش مطلبی رو تایپ کرد

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1391 ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

این روزها

بازم دیانا مریض شده نمیدونم این ویروسها جایی بهتر از بدن دخترک من سراغ ندارن واسه زندگی ؟

۲ شبه تب ۴۰ - ۳۹ درجه دست از سر عروسک خونه ما برنداشته و این در حالیست که دیانا بی نهایت بداخلاق شده ، همسری تا آخر هفته در ماموریت به سر میبرن ، دخترک ۵ دقیقه یکبار بهانه های الکی میگیره ، گریه میکنه ، برای ۱۰۰مین بار تاکید میکنه که منو اصلاً دوست نداره  ، میخواد بره یه مامان بهتر برای خودش بخره (خوش بحال بابایی) ،بعدشم که دلش برای بابایی تنگ شده و دوست داره همین الانِ الان باباش بیاد پیشش ، هرجا که تماس میگیرم که یکی بیاد خونمون که من و دخترک از تنهایی بیرون بیاییم یا درس و امتحان دارن یا بچه مریض و کار ، خلاصه که شب و روز باحالی رو سپری میکنیم .

چه بده که آدم تو یه شهر غریب زندگی کنه ، الان میفهمم که مامانم چی کشیده .

 


+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1391 ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

اداره برق

 

مامان نوشت :

الان برق خونمون قطع شد و من کلی خوشحال شدم  بگم چرا ؟

وقتی تو خونه ما و همه خونه های امروزی برق قطع بشه :

جارو تعطیل

غذا پختن تعطیل

چون پکیج داری و با قطع برق آب گرم نداری ظرف شستن هم تعطیل حالا چه بی ماشین چه با ماشین

تی کشیدن هم چون جارو تعطیل بوده تعطیل میشه

چون هیچ کاری نمیتونی انجام بدی و بهونه هم که جوره پس عاشقتم اداره برق و لالا

 

۱۰ مین بعد فحشِ که روانه اداره برق میشه آخه الان موقع وصل برق بود ؟

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391 ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

شانس

 

دیانا عاشق تخم مرغ شانسی شده اساسی روزی ۱۰ تا هم بخوره بازم فردا از خواب که بیدار شد میگه بابا وقتی داری میای خونه از فلان مغازه برام تخم مرغ شانسی بخر . دیروز بهش میگم دیانا یکیشون رو بذار برای فردا میگه نه مامان من باید خیلی از این تخم مرغها بخورم . میپرسم چرا ؟ میگه آخه شانسم رو بالا می بره  راستی میدونید که کدوم تخم مرغها رو میگم که ؟ همونایی که یه لایه کاکائو دورشونه و یه جعبه کوچیک زرد وسط اون کاکائو هست که توش اسباب بازیهای کوجولو موچولو بامزه هست .


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391 ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

دردهای عجیب

دیانا مدتیه که یهو یه جایی از بدنش یه درد شدید (اینجور که خودش میگه) می پیچه مثلاً یهو تو انگشتش یا فک ، یه وقتایی تو پاش ، یهو تو سرش و ... . این دردها زمان خاصی ندارن ، شاید در حد یه چند ثانیه ای هم بیشتر طول نکشن ، یه بار همینجوری از دکتر پرسیدم و گفت چیز مهمی نیست ولی دیگه کم کم دارم نگران میشم . ممکنه این دردهای عجیب مهم باشن ؟ کسی میتونه به من کمک کنه ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391 ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

یه جایییییییییییییییییی

 

بپرید بیایید اینجا 

همه دور هم ، جمع جمع ، صمیمی ، خنده و شادی

خلاصه که نیائید از دستتون رفته


+ نوشته شده در دوشنبه 18 دی1391 ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

عکس

طراحی سایت

قالب وبلاگ

موسیقی بی کلام

گرافیک - ابزار طراحی

برترین مطالب

همکاری در فروش

فیلم

فیلم

سئو