Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers
Lilypie Pregnancy tickers آرامش من این روزها مدیون انتظاریست که دیگر از کسی ندارم دیانا صبا

دیانا صبا

شوک

اول از همه با یه عاالمه تأخیر عید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم سال پیش رو پر باشه از خنده و اتفاقهای زیبا برای تک تکتون .

 

ممنون از دوستانی که با کامنتها و تلفن هاشون ابراز همدردی کردن امیدوارم بتونم روزی توی شادیها براتون جبران کنم .

 

و اما دوماهه نوشت :

 بعد از اون فاجعه حال و روز درست و حسابی نداشتم و  به عبارتی فقط نفس می کشیدم که یعنی زنده ام و از زندگی کردن خبری نبود . تو بدترین شرایط ممکن به صورت غیر منتظره ای متوجه شدم که باردارم ( اونم منی که می گفتم دیگه بچه نمی خوام ) ، توی مراسم این خاله خان باجی ها کلی به من نصیحت می کردن که یه بچه خوب نیست و به فکر یه بچه دیگه باش و من هم محکم و قاطع میگفتم که نوچ ، اییییییییی یه بار دیگه حامله شدن ؟! و غافل از اینکه باردار بودم و خبر نداشتم .

خلاصه که روی گفتن به کسی رو نداشتم فقط به یکی از دوستان نزدیک (الی جون) اطلاع دادم . ۳ روز قبل از عید نوروز مجبور شدم به مامانم بگم چون مهمان داشتم برای شام و به علت بد ویار بودن به هیچ عنوان بدون کمک اون نمیتونستم شام بپزم خلاصه که این شکلی بچه دار شدن دوباره ما علنی شد .

همسری که هیچ علاقه و ذوقی نشون نمیده برای این تازه وارد . گاهی دلم میسوزه برای نی نی که ناخواسته بوده کاش این هدیه رو خدا به کسی میداد که سالهاست چشم انتظاره این هدیه الهی ست . خدایا کرم و بزرگیت رو شکر . حتماً خیری توش بوده . امیدوارم فقط سالم باشه همین  

دخترک کم کم داره با موضوع کنار میاد هرچند که اوایل حسابی ناراحت بود و گاهی به عمد روی شکمم می پرید و میگفت ای وای ببخشید حواسم نبود .

فسقلک مامان همچنان پرتلاش کلاس زبان و چرتکه رو ادامه میده و پیشرفت چشمگیری داشته .

  


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393 ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

تا شقایق هست زندگی باید کرد. شقایق هست تو نیستی چه باید کرد

از اين زمستان سرد و برفی متنفرم.از اين زمستان لعنتي که تو را با خود برد.

رفتنت را باور نمي توان کرد.

نمي توانم تصور کنم ديگر نديدنت را نمي توانم تصور کنم خانه خالي از تو را.

دائم فکر مي کنم که اين کابوس لعنتي تمام مي شود

که اين غم دور مي شود اين سرما تمام مي شود

و تو دوباره سالم و مهربان همان جايي هستي که هميشه تصورت مي کنم.

آه برادر عزیزم چگونه باور کنم رفتنت را؟ چگونه مي شود به روزهاي بي تو فکر کرد؟

شهاب نازنینم زود بود رفتنت ،

آراد کوجولوی ۳ ساله رو چه زود تنها گذاشتی و رفتی .

چه زمستان شومی بود امسال ، چه برف بی رحمی بود که آمد

 

 

چه درد آلود و وحشتناک نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود دريغ و درد چه بود ؟

اين تير بيرحم از کجا آمد؟                                             

بسي پيغام ها ،سوگند ها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دستهاي خويش ، چون زنهاريان بر سر که زنهار اي خدا ! اي داور ! اي دادار
تو را هم با تو سوگند ،آي...              

مکن ، مپسند اين، مگذار
مبادا راست باشد اين خبر، زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي ،هرگز
و نفشرده است هرگز، پنجه بغضي گلويت را !!
نمي داني چه جنگی درجگر مي افکند اين درد خداوندا !خداوندا
به هر چه نيک و نيکي، هرچه اشک گرم و آه سرد
تو کاري کن نباشد راست همين ،تنها تو مي داني ، چه بايد کرد
مي دانم ، ببين گر خون من او را به کار آيد، دريغي نيست
تو کاري کن ، که بدانم زنده مانده است او
و بينم باز هست و باز خندان است ، خوش بر روي دشمن

هم بينم باز گشو ده در به روي دوست

الا ! با هر چه زين جنبده اي ،جاني, جمادي، يا نبات از تو
سپهر و آن همه اختر زمين و اين همه صحرا و کوه و بيشه و دريا
جهان ها با جهان ها ، بازي مرگ و حيات از تو
زنهار مي خواهد
پس از عمري، همين يک آرزو ، يک خواست همين يک بار مي خواهد

ببين ،غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد
خداوندا ! به حق هر چه مردانند ببين ، يک مرد مي گريد ...
چه سود ، اما دريغ و درد در اين تاريکناي کور بي روزن
همه دارايي ما، دولت ما ، نور ما ،چشم و چراغ ما
برفت از دست نهان شد ،رفت


           

 

 


+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1392 ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

بهمن هم آمد

چشم به هم بزنی روزها مثل باد عبور می کنن ، آخرین پستم برای ۱۲ دی ماه بود که قرار بود بریم اهواز و از اون روز نزدیک به یک ماه می گذره و این در حالیه که در این مدت حس نوشتن نداشتم یا شاید هم حسش رو داشتم ولی انقدر موضوعات پراکنده توی مغزم رژه میرفت که نمی دونستم از کجا باید نوشتن رو شروع کنم و برای همین دستم به نوشتن نمی رفت .

از اهواز بگم که کلی به من و دخترک خوش گذشت و بعد از مدتها یه مسافرت توپ و سراسر خاطره رو برامون به یادگار گذاشت . با اینکه دخترک هیچ کودک همسنی نداشت تا بتونه وقتش رو بگذرونه و من قبل از رفتن نگران بهانه گیریهای دیانا بودم و اینکه ممکنه نتونم بییشتر از ۳ روز اونجا بمونم ولی ۴ تا کودک درون فعال و شیطون اهواز منتظر ما بودن . دایی مهربونم و خانوم بی نظیرشون به همراه دختر و پسر گل شون اونقدر به ما محبت داشتن و دیانا رو مشغول کردن که دیانا به من میگفت :

مامان تو رو خدا یه کم بیشتر بمونیم

نمیشه هر هفته که بابا میره دانشگاه ما بیایم اهواز ؟!

من به جز اینجا هیچ جا نمیام

هر شب دایی به دخترک میگفت : خوب دیانا وسایلت رو جمع کن مامانت می خواد بره خونه مامان خانوم (مادربزرگم) گفته امشب می خوام برم اونجا بخوابم ، دیانا هم میگفت اِ دایی  من اینجا راحت ترم ، دیگه داری اشکمو در میاری  و بدین ترتیب ما از بدو ورود تا زمان برگشت به جز ۳ تا ناهار و شام که منزل یکی از خاله ها و پدربزرگم بودیم همش مهمان دایی جان بودیم و حسابی از کار و زندگی انداختیمشون .

 

این از اهواز ، حالا برسیم به شهر یخ زده و خونه فریزری خودمون

هرچی از اهواز تماس میگرفتم میگفتن داره برف میاد اینجا ، مدارس تعطیل شده ، هوا سرده و ... ، هم من و هم همسری فراموش کرده بودیم کلید خونه رو به پدرم بدیم تا بیاد و پکیج رو روشن کنه قبل از اومدنمون . خلاصه که تا ۳ روز از سرما نمیشد توی خونه راه بری دمای هوا موقعی که رسیدیم ۲۵- درجه بود (دمای فریزر ۱۸ -  )

 

دخترک همچنان کلاس میره و همچنان موقع رفتن من رو حرص میده البته حق هم دارن این فسقلکها صبح که پیش دبستانی ، دو روز در هفته ۳ و نیم تا ۵ زبان ، یک روز در هفته چرتکه ، ۳ روز در هفته ۳ تا ۴ و نیم رقص باله که حدوداً یک ماهی هست که دیگه نمیره ، بچه خسته میشه و خودم کاملا درک میکنم این موضوع رو ، این وسط هیچ اجباری برای کلاس رفتنش نداریم ما ، ولی چون بقیه دوستاش میرن دخترک هم باید بره و جالب اینکه بقیه مامان ها هم همین حرف رو میزنن  اصلا این حس رقابت یه حسیه که باید در کتب و مراجع برای بانوان به بقیه حس ها اضافه شود

 

دیانا پیشرفت خوبی توی زبان داشته و این منو کلی ذوق زده کرده و از اون مهمتر علاقه اش به زبانه که مدام دوست داره یه نفر رو ببینه بیکار تا کتاب زبانش رو بده دست طرف و شروع کنه به تمرین .

 

 

بعداً نوشت :

- اولین باری که دیانا مسافرت با اتوبوس رو تجربه کرد ۱۳ دی ماه ۱۳۹۲ بود به مقصد اهواز . (این مورد هم در اولینهای دیانا ثبت میشه ) 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1392 ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

باز هم مسافرت

من و دخترک داریم میریم مسافرت و یه هفته ای نیستیم ضمناً همسری هم برای امتحانات داره میره و اون هم نیست . خدا کنه دیانا این مدت رو آروم باشه و بهانه نگیره میدونید که بابا و دختر دوری هم رو فقط چند ساعت می تونن تحمل کنن و بیشتر از اون این مدلی هستن  . امیدوارم اهواز هوا خوب باشه که بتونم دخترک رو ببرم ددر

پس فعلاً بای دوست جونهای مهربون

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1392 ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

بهانه ای برای خواب

این روزها ، زندگی من خلاصه میشه به خونه مامانم اینا ، درس خوندن همسری خونه خودمون و ساعت ۱۰ شب ترک کردن خونه پدری به مقصد خونه همسری  

صبحانه ، ناهار و شام رو که مامان پز نوش جان می کنیم و دیگه خودمون زحمت پخت و پز نمی کشیم . این وسط دیانا هر شب موقع خواب هوس یه مدل خوراکی دارن که گاهی جدی گرفته میشه و گاهی هم فقط میگه که گفته باشه .

یه شب دلش ماست و پونه و نون خشک می خواد

یه شب کشک می خواد

یه شب هوس چیز ترش می کنه

یه شب بستنی میل دارن

و یه شب هم که کلاً گرسنه هستن 

دیشب هم که رسیدیم خونه کلی کار داشتم (چند روزی صبح تا شب بیرون بودن باعث شد که کارهای روزمره خونه عقب بمونه ) داشتم کمی مرتب میکردم که دیانا گفت گرسنمه (روی تخت دراز کشیده بود و در حال چرت بود ، همسری هم داشت درس می خوند)، من هم کارهام رو ادامه دادم و داشتم فکر می کردم چی بپزم که سریع آماده بشه که هر دوشون بخورن ؟ بعد از چند دقیقه دوباره دیانا گفت من گرسنمه ، من هم بلند گفتم دیانا ۱ بار گفتی شنیدم صبر کن الان یه چیزی میارم واست . دیانا گفت اصلاً نمیخوام گرسنه نیستم (می دونستم که گرسنه نیست و شام رو خونه مامانم خورده و فقط داره بهانه میگیره که من برم پیشش دراز بکشم تا بخوابه ) من هم خیلی شیک گفتم باشه اگه سیری که بخواب

بعد از یک ربع اومدم تو اتاق همسری و بهش گفتم چی میخوری برات بیارم ؟ گفت هیچی  بچه رو گرسنه خوابوندی حالا من چی بخورم ؟ نمی خوام گرسنه نیستم .

خلاصه که دیشب دخترک با شکم پر و بهانه گرسنگی شب رو به صبح رسوند و همسری با شکم خالی و به بهانه گرسنه بودن دخترک .

شب بخیر همسر و دخترک بهانه گیر

 

 

بعداً نوشت : همسری که اومده بود دنبالمون ازش پرسیدم شام میخوری بیارم واست ؟ گفت نه اصلاً گرسنه نیستم

 


+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392 ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

قراری که قرار نبود ضایع باشه

یه ماجرایی برام اتفاق افتاد گفتم مکتوبش کنم اینجا تا همیشه یادم بمونه مراقب حرف زدنم باشم ، دیگران ظاهر رو می بینن و در مورد باطن تو قضاوت می کنن . همین ماجرای به ظاهر کوچیک ذهن من رو یک هفته است که در گیر کرده و اما ماجرا : 

 

دو هفته پیش با یکی از دوستان (البته اگه بشه اسمش رو دوست گذاشت ، فقط در حد یه سلام و کمی احوال پرسی با هم دوستیم ) داشتم صحبت میکردم هر دو مون کنار قلعه سحرآمیز مرکز بازی سیتی سنتر منتظر بچه هامون بودیم ، دو نفر داشتن در مورد اتوبوس های شهری و ایستگاهها صحبت می کردن و موضوع دعوایی که بین مسافر و راننده پیش اومده بود بر سر کرایه رو عنوان می کردن ، اون خانوم به من گفت کرایه مسیر ما بیشتر از بقیه مسیرهاست چون بخش خصوصیه هر کی دلش هر چقدر می خواد می گیره من گفتم آخه کرایه ۱۰۰ تومنی دیگه چیه که بخوان دعوا راه بندازن ، دوستم با تعجب و لبخند تمسخر آمیزی به من گفت کجا ۱۰۰ تومنه دیگه شده ۲۰۰ تومن من گفتم من خبر نداشتم آخه هیچوقت سوار اتوبوس نمیشم و حوصله ایستادن و وقت تلف کردن برای رسیدن اتوبوس رو ندارم . اتوبوس به درد شهرهای بزرگ می خوره که خط ویژه دارن و ... ولی دوستم باورش نمیشد که من هیچوقت سوار اتوبوس نمیشم و میگفت نه اتوبوس فلان و بهتره و  ... خلاصه که بچه ها اومدن بیرون قلعه و ما خداحافظی کردیم . گذشت تا چند روز قبل که من و یکی دیگه از دوستان قرار داشتیم جایی بریم و قرارمون سر یکی از چهارراه های اصلی شهر بود ، متاسفانه دوستم بدقولی کرد و من یک ربع منتظرش شدم و رفتم و توی ایستگاه اتوبوس نشستم . ۵ دقیقه بعد از نشستن من اتوبوس اومد و  همون دوستی که توی سیتی سنتر دیده بودمش توی اتوبوس نشسته بود و از پشت شیشه با یه لبخند مسخره ای با من سلام و احوال پرسی کرد . خودتون دیگه تا ته ماجرا رو بخونین

 

خدایا نمیشد یه مدل دیگه من رو جلوی اون ضایع می کردی ؟!

 

خلاصه که حواستون به مدل حرف زدنتون باشه

 


+ نوشته شده در شنبه 7 دی1392 ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

یلدا

بدو که روز کوتاهه

 

 پائیز آخر راهه

 

هندونه رو آوردی؟

 

جوجه هاتو شمردی ؟

 

زمستون میشه فردا

 

مبارک باشه یلدا

 

 

 

شب ولادت میترا ،الهه ی مهر بر آن شویم همانند پیشینیان

اهریمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنایی مهر و محبت در دلمان جوانه زند
و بذر عشق و دوستی طولانی ترین شب سال را منور کند . . .

 

یلدا مبارک دوستان عزیز

 


+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1392 ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

سوالاتی که جوابهای قانع کننده ای ندارند

نمیدونم باید از کجا شروع کنم  ؟! اصلاً نمیدونم چی شد که دیانا مشتاق شنیدن پاسخ چنین سوالاتی شد ؟ بارها و بارها اتفاق افتاده که دیانا من یا پدرش رو سوال پیچ  کرده و انقدر پرسیده و پرسیده و جواب شنیده که ما یه جورایی کم آوردیم و بهش گفتیم وقتی کمی بزرگتر شدی خودت می فهمی ، الان درک این مسائل برای تو کمی زوده و دیانا با قیافه ای متفکر و کمی ناراحت از ما دور شده تا شاید وقتی دیگر در شرایطی بهتر مدل سوالش رو عوض کنه و به جوابی که دلخواهش هست برسه . تعداد دفعات این مدل سوال پرسیدن از تعداد انگشتان دو دست بیشتر شده و دیشب هم مثل دفعات قبل با این تفاوت که کاملاً به یاد دارم از کجا به کجا رسیدیم این سوالات پرسیده شد . این پرسش و پاسخها کم کم ترسی در من ایجاد میکنه . حس بدی بهم میده وصف ناشدنی .

دیانا تا به الان مشهد نرفته ، دیشب موضوع از سرزمین موجهای آبی مشهد شروع شد و قول گرفتن دیانا از من بابت اینکه توی اولین فرصت بریم مشهد و من هم قول دادم بعد از عید که هوا خوب شد حتماً میریم . بعد از دیانا پرسیدم فقط به خاطر سرزمین موجهای آبی دوست داری بری مشهد ؟ دیانا کلی از جاهای دیدنی مشهد رو نام برد (قطعاً از دیگران شنیده بود)بعدش هم  گفت دوست داره بره پیش امام رضا (فکر میکرد امام رضا زنده است ) و از اینجا سوالات شروع شد :

چرا امام رضا رو کشتن ؟

کی کشتش ؟

چرا پیش برادرش خاکش نکردن ؟

چرا امام رضا اینجا بود و نرفت خونه خدا ؟

چرا نمیذارن ما بریم توی خونه خدا ؟(توی کعبه منظورش بود)

خونه خدا چندتا اتاق داره ؟

من دوست دارم خدا رو بغل کنم و ببوسم چرا نمیشه ؟

اگه من نماز بخونم خدا میاد پایین که بغلش کنم ؟

خدا عصای جادویی داره که تونسته این همه چیز بسازه ؟

خدا چجوری منو تو دل تو گذاشته ؟

منم دلم می خواد مثل خدا همه چیز درست کنم چجوری می تونم ؟

خدا درخت و دریا و خونه و دستمال کاغذی و من و همه چیز رو ساخته ؟

خدا کجاست ؟ چرا نمی بینیمش ؟ (براش توضیح دادم مثل هوا که وجود داره ولی نمیتونیم ببینیمش خدا رو هم فقط میشه احساس کرد )

میگه من میتونم هوا رو ببینم پس خدا رو هم باید بتونم ببینم

و ...

جوابهایی که ما به بچه ها میدیم خیلی مهمه و یه جورایی توی شکل گیری شخصیت اونها دخیله . 

برای اینکه بتونم دیانا رو از سردر گمی نجات بدم خیلی از این و اون سوال پرسیدم و به جوابهای خیلی ضد و نقیضی رسیدم . الان قیافه من این شکلیه  . یکی میگه اصلاً جواب این مدل سوالهاش رو نده . یکی میگه همه چیز رو کامل براش توضیح بده اون بخشی رو که نمیفهمه بهش بگو بعداً میفهمی (خوب خیلی چیزها رو برای بچه ها نمیشه توضیح داد) یکی میگه بهش الکی یه چیز بگو تا بعد که بزرگتر بشه ، یکی میگه حواسش رو پرت کن که سوال نپرسه و ...

 

چه شود آیا ؟


+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1392 ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

تولد 6 سالگی

جشن تولد امسال دخترک هم برگذار شد در حالی که جای خالی خاله فلورا (الولا) و عمه فاطمه و بچه هاش و عمه زینب خیلی احساس می شد .

یه جشن هول هولکی ولی خوب با یک دنیا شادی و خنده برای دیانای ۶ ساله .

 امسال دخترک ما برای تولدش فردی شد

با وقت کمی که داشتیم جز این کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد

 

 

 

این از تزئینات

 

این هم از کیک

 

این هم فردی کوچولوی ما

 

یلدا و امیر حسین  بچه های عمه زهرا

 

۶ ساله شدن دیانا رو با انگشتهاشون نشون دادن

 

برش کیک

 

توپکهای خوشمزه

 

 

هدیه امیرحسین که خودش پاکت رو طراحی کرده

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1392 ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

این مدت نبودن

این مدت نبودن به خاطر نداشتن اینترنت و بدقولی شرکتهای طرف قرارداد ما بود . برای برداشتن  رانژه ، ما  رو یک هفته از این شرکت به اون شرکت و به مخابرات پاس می دادن ، ولی الان اینجام توی این دنیای مجازی دوست داشتنی و از همه مهمتر کنار شما مهربونها .

یک هفته ای هم مسافرت بودیم (البته اگه بشه اسمش رو مسافرت گذاشت) . از چند هفته قبل طبق برنامه ریزی من و دخترک ، قرار بر این بود که بریم تهران و ۸ ، ۹ روزی رو اونجا بمونیم ، ولی طی یک برنامه یهویی  سر از بیرجند در آوردیم . بماند که توی راه دخترک مخ ما رو سالاد شیرازی کرد از بس که هی پرسید کی میرسیم بیرجند ؟ کی میریم تهران ؟

از اونجایی که برای رفتن به این مسافرت یهویی از قبل آماده نبودم و کلی خرید داشتم ، روز قبل از رفتن ، تمام صبح و بعد از ظهر رو توی بازار گذروندم (منی که از این مدل خرید کردن متنفرم ، هیچ وقت به قصد خرید وسیله ای خاص بیرون نمیرم همیشه هرچی به نظرم خوب و قابل استفاده باشه رو می خرم ) حاصل این بازار رفتن صبح و بعد از ظهر خستگی و سردرد وحشتناک بود که نتونستم با دقت و حوصله وسایل سفر رو جمع کنم .

پالتو قرمز رنگ دیانا فراموش شد .

لباس راحتی به مقدار زیاد برای دیانا فراموش شد .( دیانا در طول روز بیش از ۵ دست لباس عوض می کنه  )

جوراب برای همسر فراموش شد .

شال بنفش و طوسی رنگ برای خودم فراموش شد .

از همه مهمتر پک مربوط به دفترچه بیمه و شناسنامه ها فراموش شد  که برای رفتن به هتل در بیرجند نیاز ضروری بود .

خلاصه که ساعت ۱۲ شب رسیدیم هتل و با قیافه های این مدلی  اتاق رو گرفتیم . صبح روز بعد همسری به کلاس رفت و ساعت ۴ و نیم به مقصد تهران زدیم به راه  وای که کم مونده بود از خستگی جیغ بزنم . طفلک همسر جان گیج خواب بود . مسیر ۱۴ ساعته رو باید تنهایی رانندگی می کرد روز بعد ساعت ۹ صبح رسیدیم منزل خواهر همسری .

البته با دیدن اونها خستگی از سرمون پرید و صبحانه ای زدیم بر بدن و حرف و گشت و گذار و مهمانی شروع شد . بعد از مدتها کلی به من و دخترک خوش گذشت .

دیانا که تمام وقت ، خونه عمه بود و با مهلا و محمد صالح بازی می کرد و من هم به دیدن فامیل رفتم . همسر جان هم که کنفرانس داشت و از ما جدا شد . یک مسافرت کاملاً مجردی  خدایا میشه پلیز ریپیت؟  

دیانا با عمه ها و دختر عمه به پارک آبی رفت و حسابی بهش خوش گذشت و هیجاناتش رو تا حدودی تخلیه کرد  من که همراهشون نبودم ولی ظاهرا کلی شیطنت کرده و بهش خوش گذشته .

اونجا چیپس پنیری و ساندویچ خورده بود که حسابی بهش مزه داده . برگشتیم خونه خودمون میگه مامان من چیپس پنیری می خوام . براش درست کردم . میگه مامان این هم خوشمزه ست ، ولی اونی که اونجا خوردم خیلی خوشمزه بود . یه وقتهایی آدم نون خالی رو یه جایی می خوره که به اندازه خوشمزه ترین غذاهای دنیا بهش مزه میده .

جیگر مامان الهی که همیشه شاد باشی و اون خنده و قهقهه زدنهای از ته دلت همیشه پایدار .

عاشق خنده هاتم امید مامان

به دلیل برنامه از قبل تعیین شده همسری من و دخترک نتونستیم بیشتر تهران بمونیم و مجبور شدیم با همسر جان برگردیم و تمام قرارهای دوستانه رو لغو وندیم . ایشالا یه فرصت دیگه

ای وای از چمدون باز کردن اونم چمدونی که برای ۱۰ روز بستی و کلی لباس جمع کردی

 

راستی فردا تولد دخترکه و هنوز برای جشن تولدش دست به کار نشدم .

حالم اصلاً خوب نیست ، سرما خوردم در حد او وَه ناک  

دیانا هم که طبق معمول سینوسهاش درگیره

همسر جان هم امروز باید بره چون فردا کلاس داره

مامان خودم هم فشارش خیلی بالا رفته و نگرانش هستم زیااااااااااااااااااااااااااد

 

خلاصه که تولد هول هولکی دخترک رو کجای دلم بذارم ؟

اوه اوه نمیدونید چی می خواد برای تولدش !

یه جشن مفصل با یه کیک به این بزرگی (دستاتون رو از دو طرف باز کنید ، آها به همین بزرگی ) ضمناً با یه عالمه هدیه تولد

 

برم ببینم چی از دستم برمیاد ؟!

 

 بعداً نوشت :

- عکسهایی که کنار دریاچه گرفتیم روی گوشی شوهر خواهر همسری هستش اگه لطف کردن و عکسها رو ایمیل کردن اینجا میذارم .

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1392 ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

حال خوب! حال بد!

اول از همه باید بگم که دیانا سینوزیت داره و با یه سرمای کوچولو سینوسهاش درگیر میشه و کار دستمون میده برای همین توی فصل سرما خیلی کم از خونه بیرون میره و اگر هم مجبور باشه باید کلی کلاه و ماسک و شال و ... بپوشه یا به عبارتی فقط دوتا چشم دخترک پیدا باشه ولی کو گوش شنوا ؟!

توی این تعطیلات تاسوعا و عاشورا نتونستیم قانعش کنیم که بیرون نره و هرچی گفتیم بازم حرف خودش رو زد و به همراه مامان من چند ساعتی رو بیرون از خونه موند و طبعاً سینوسهاش مجدد درگیر شدن . شب اومدیم خونه و دیانا مسواک زد و به گفته من و از ترس بدتر شدن حالش یه روسری پشمی دور سرش گرفت و رفت که بخوابه ولی مگه می تونست ؟ به محض دراز کشیدن بدتر میشد و سرفه های شدید و ترشحات پشت حلق خلاصه که حدود یک ساعت حوله گرم می کردم و روی سینوسهاش می گذاشتم تا بتونه کمی بخوابه که البته بی تاثیر نبود و کلی حالش رو بهتر کرد .

و اما صبح روز بعد

خواهرم که برای تعطیلات اومده بود صبح روز جمعه به خونه ما اومد ، دیانا که کلی بازی کرده بود و یه عالمه حرکات باله رو برای ما انجام داده بود نیاز شدید به تخلیه بینی داشت  رفت توی دستشویی و فین کرد  یهو صدای فلورا بالا رفت که اَه دیانا حالم به هم خورد اِ  بیا بیرون دیگه  دیانا هم برای اینکه سر به سرش بذاره بیشتر طولش داد و با خنده اومد بیرون و میگه الول (اسمی که از کوچیکی خواهرم رو باهاش صدا میزد) شاید حال تو رو به هم بزنه ولی حال منو که جا میاره

 

خوب راست میگه بچم ، چیکار کنه دیگه

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1392 ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

زامبی !

بازی زامبی رو که قطعاً همه شما دیدین . یه بازی بامزه و پرهیجان

یه قسمتی داره که دخترک عاشق اون قسمتش هست همونی که میتونه به سلیقه خودش زامبی بسازه .

روی سیستم خونه پدرم این بازی رو برای دیانا نصب کردن . چند روز پیش خواهرم لپ تاپش رو فراموش کرده بود بیاره و برای انجام یه کار مجبور شد سیستم رو روشن کنه البته با اجازه دخترک (نیست که سند خونه و کل لوازم خونه پدری به اسم دیانا خورده باید برای همه چیز از اون اجازه بگیرن ) خلاصه که سیستم روشن شد و خواهرم چند لحظه مات فقط صفحه رو نگاه میکرد . گفتم برم ببینم به چی اینجوری خیره شده و حرف نمیزنه که یهو صدای خنده مون به هوا بلند شد . تمام صفحه desktop پر بود از عکسهای مختلف از زامبی (برای هر زامبی جدید یک فایل ایجاد میشه) بدون اغراق همه صفحه

تازه بعدش میگه آلا ااااااااااااااااا پاکشون نکنی هااااااااااااا میگم شب بیان تو خوابت

 

 

Plants vs Zombies بازی گیاهان و زامبی ها Plants vs Zombies 2012 برای کامپیوتر

 

خلاصه که این روزها من و دیانا زامبی بازی می کنیم عجییییییییییییییییییییییب

البته میدونم این بازیها برای بچه ها مناسب نیست و ... ولی چه کنم زامبیه دیگه

 

 


+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1392 ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

افتادن اولین دندان شیری

اولین دندون شیری دخترک افتاد .

چند هفته ای بود که دیانا با دندون لق نمی تونست درست میوه و غذا بخوره چند شب پیش بعد از شام به همسری گفتم آخه تو چه بابایی شدی ؟! من که دلم نمیاد به دندون دیانا نگاه کنم چه برسه بخوام دست بهش بزنم خوب تو دندونش رو بنداز . یهو جیغ دیانا بلند شد که نه من میترسم (کافی بود فقط  فوتش کنی نیاز به دست زدن نداشت اونقدر که لق شده بود ) خلاصه که در یک اقدام سریع اولین دندون دخترک افتاد

  مبارک باشه جیگر مامان  

 

 دندون دخترک توی جعبه یادگاریهاش به یادگار میمونه

 

این پست در اولینهای دیانا ثبت میشه

بعداً نوشت : 

همین حالا یادم افتاد که اولین دندون دیانا توی ۱۱ ماهگی نیش زد و الان هم ۵ سال و ۱۱ ماهشه که دندونش افتاد


+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1392 ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

حرف اول کلمات !

دور همی نشستیم و داریم صبحونه می خوریم . (من ، همسری ، دخترک)

دیانا : ماماااااااااااااااااااااااااااان مهلا با م شروع میشه ؟

من : آفرین گلم

دیانا : یلدا ؟

من : ی

دیانا : فروز ؟

من  : ف

دیانا : اسم پدر ، مادر و خاله هاش رو هم پرسید

من : برای همه گفتم ف

دیانا : با تعجب تمام میگه مامان چرا شما اینجوری هستین ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا همش ف ؟

همسری که فقط قهقهه میزد و نمی تونست حرف بزنه بس که دیانا تعجب کرده بود و هاج و واج مونده بود .

 

واقعاً چقدر دنیای بچه ها با مزه ست و چه واکنشهای بامزه ای نسبت به مسائل پیش پا افتاده نشون میدن .

 


+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1392 ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

وسواس !

اول از همه اینو بگم که من وسواس ندارم فقط تمیزم  همین  اینو تا اینجا داشته باشین !

حالا این شعر رو بخونید :

پاشو پاشو کوچولو

از پنجره نگاه کن

با چشماي قشنگت

به منظره نگاه کن

اون بالا بالا خورشيد

تابيده در آسمان

يک رشته کوه پايينتر

پايينترش درختان

نگاه کن اون دوردورا

کبوتري مي پرد

انگار براي بلبل از گل خبر مي برد

خوب ، این شعر رو هم یه گوشه دیگه از ذهنتون نگه دارین تا بقیه اش رو بگم

 

اونقدر که من در طول روز به دیانا می گم :

دیانا لباسهات رو مرتب بذار تو کشو

دیانا اتاقت رو مرتب کن

دیانا روی میز تحریرت رو خلوت کن

دیانا از مدرسه میای قبل از شستن دستهات جورابت رو بنداز توی سبد رخت چرکها

دیانا اسباب بازیهات باید بره سر جای خودش

دیانا لیوانی رو که برداشتی برای آب خوردن بذار توی سینک

دیانا کفشهات رو مرتب بذار توی جاکفشی

و ...

حالا اصل ماجرا :

یه روز صبح زود که می خواستم دیانا رو از خواب بیدار کنم و آماده ش کنم برای رفتن به پیش دبستانی رفتم روی تخت کنارش دراز کشیدم ، آروم آروم موهاشو نوازش کردم و یه دو تا بوس و آروم شروع کردم به شعر خوندن که دیانا بد اخلاق نشه ، شعر بالا رو مثلاً می خواستم بخونم که بلدش نبودم و فقط یه روزی یه چیزی شنیده بودم ضمناً دیانا هم این شعر رو تا حالا نشنیده بود .

من : پاشو پاشو کوچولو

       از پنجره نگاه کن

       با دستهای کوچیکت (اینجا رو اشتباه خوندم)

دیانا : پنجره رو تمیز کن

من :

ینی مُرده بودم از خنده ، طفلک بچه م 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1392 ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

سکوت !

روز جمعه دخترک ساعت ۱۱ تا ۱۲ کلاس شنا داشت . با اینکه یه کوه کار داشتم دخترک رو لباس پوشوندم و راهی شدیم . در راه رسیدن به استخر کلی شرط گذاشت :

- خودم هر وقت خواستم میام بیرون از آب پس هی نیا بگو دیانا زودباش دیانا سریع که دیرتر میام بیرون

- هر جا خواستم لباس می پوشم و هی نگو اونجا سرده اینجا خیسه ، اونجا راحت نیستی ، اینجا نشسته کارت زودتر پیش میره

- من صبحونه خوردم و هی نیا لای در بگو گرسنه نیستی (همراه با ادا و اطفار)؟

- در ضمن من از ... خوشم نمیاد هی آروم در گوشم نگو مامان به ... سلام  کن خودم بلدم سلام کنم

 

گردن ما از مو نازکتر دخترک بلا 

خلاصه که استخر رفت و کلی شیطنت کرد و خاله سودی (مربی شنای دخترک)هم نبود و  ایشون سرخوش از اینکه راحت میتونه هر کاری دوست داشت انجام بده .

موقع لباس پوشیدن هم که دیگه حدس بزنید چه بساطی داشتیم ! معلومه دیگه رخت کن حسابی بخار کرده بود و گرم و دخترک ترجیح داد خارج از رخت کن لباس بپوشه (البته بیرون رخت کن خیلی هم سرد نبود)

خلاصه که شب شد و دیانا ۲ دقیقه یک بار می گفت مامان شام رو بیار من میخوام بخوابم . گرسنه بودن دیانا خوردن فقط ۲ لقمه (به معنای واقعی ۲ لقمه) رو به همراه داشت . احساس کردم لپهاش قرمزه ، تبش رو چک کردم دیدم بــــــــــــــــــــــــــــله دخترک تب داره . هیچی دیگه کلی التماسش کردیم تا آماده بشه و ببریمش کلینیک . توی مطب دکتر آروم نشست روی صندلی و دکتر رو به دیانا پرسید : خوب چی شده ؟ و من شروع کردم به شرح حال دخترک

من : دکتر تب ۳۸ و نیم داره ، سردرد ، بیحاله ، اصلاً سرفه و عطسه نداره ولی لرز داره

دیانا : نخیرم اصلاً هم لرز ندارم

ما :

من : پس هی میگی سردمه چیه ؟

دیانا : خوب فقط سردمه لرز ندارم که

ما :

دکتر : دارو چیزی بهش دادین ؟

من : بله استامینوفن ، البته تمام شد لطفاً براش بنویسید

دیانا : نخیر نمی خواد تلخه و آروم به طرف من میگه بهتر که تموم شد

ما :

دکتر : داروها رو نوشت و گفت بهتره که استراحت کنه

من : دکتر فردا مدرسه نمی فرستمش به شرطی که قول بده استراحت کنه و داروهاش رو به موقع بخوره (برای اینکه دیانا خوشحال بشه و دارو هاش رو بدون غرغر بخوره گفتم)

از مطب میایم بیرون میگه مامان بهتر نیست سکوت کنی و بذاری دکتر خودش بپرسه ؟!

من :

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1392 ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

کیک پزون

چه حسی دارین وقتی خسته و کوفته دارین به سمت خونه تمیزتون حرکت میکنید و از همه بدتر توی راه رسیدن به خونه هی فکر کنید که آخ جون همه جا تمیزه تمیزه و تا ۱ هفته نیازی نیست کار خاصی برای نظافت خونه انجام بدین و بازم آخ جون که برای شام یه شنیسل ۵ دقیقه ای  آماده می کنید و نه ظرف زیاد کثیف میشه و نه وقتی ازتون می گیره که بعد یهو نزدیک خونه بچتون گیر سه پیچ بده که مامان رفتیم خونه باید برام کیک بپزی و هی هندونه زیر بغلتون بذاره که مامان کیکهای تو خیلی خوشمزه میشه حتی فلانی هم بلد نیست مثل تو کیک بپزه . هان ؟! چه حالی میشید ؟! من که میخواستم گریه کنم

حال شب گذشته اینجانب بود که براتون شرح دادم . کیک پختن برای من کار سختیه کلی ظرف میره تو سینک برای شستن ، کلی آرد پخش میشه رو میز کار ، کلی لوازم برقی از توی کابینت باید بیاد بیرون تا من به همزن برقی دسترسی پیدا کنم . و قطعاً نمیشه بذارم سر جاشون تا کارم تمام بشه و قطعات همزن خشک بشه و اول همزن رو بذارم توی کمد . و حالا این وسط یه وروجک هم بخواد کمک حالتون باشه و آرد الک کنه ، تخم مرغ بشکنه ، شکر و شیر پیمونه کنه ، کف قالب رو هر سری چرب کنه و ... و قطعاً که بعد از این کارها دوباره باید جارو بکشید و تی بکشید و کابینت ها رو دستمال بکشید و اون وسطها شام هم بپزید

 

خلاصه که نتیجه کار :

 

 

 

اینجا هنوز چایی آماده نشده بود و ماگها خالی هستن

البته دیانا با شیر سرد خورد که به قول خودش حسابی بهش چسبید

 

این کیک لقمه ای رنگی رنگی رو برای همه اونهایی که بچه دارن پیشنهاد میکنم خیلی خوشمزه هستن و بچه ها کلی ذوق می کنن .  

برای طرز پخت برید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1392 ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

آموزش مفهوم سایه

رفتم پیش دبستانی دیانا می بینم همه بچه ها رو جمع کردن گوشه حیاط مدرسه و دارن بهشون گچ میدن . از مربیشون می پرسم برای چیه این گچ ها ؟! میگه واحد علوم یه بخشی مربوط به سایه و مفهوم اونه الان می خوام اون رو آموزش بدم . برام جالب بود ببینم بچه ها جه جوری روی موضوع مطرح شده کار می کنن .

قرار بر این بود که همه به گروههای دو نفره تقسیم بشن و هر نفر سایه دوستش رو نقاشی کنه .

دوربین رو در آوردم و شروع کردم به عکس و فیلم گرفتن . این هم نتیجه :

لازم به ذکره که تنها گروهی که گروه بودنشون رو حفظ کردن دیانا و دوستش ملیکا بود .

ینی عاشق اونایی شدم که توی سایه نشستن و دارن سایه دوستشون رو نقاشی می کنن

 


+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1392 ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

نوع جدید اسهال و استفراغ

توی سالن دراز کشیدم و پاهام رو به مبل زدم دخترک هم پاهای منو با سکوی پرش استخر اشتباه گرفته بود و مدام  بالا و پایین می پرید بعد از حدود ۳۰ بار که رفت بالا و  از اونجا یهو میپرید پایین و هر بار من استرس این رو داشتم که نکنه یهو بپره روی شکمم  گفت مامان من میرم wc پاهات رو تکون نده تا من بیام (بماند که پاهام درد گرفته بود و از بس اصرار می کرد و من هم که دیدم حسابی ذوق زده شده از این کار گفتم بذار ادامه بده تا خسته بشه) گفتم باشه مامان تکون نمیدم پاهام رو تو برو و بیا

از دستشویی اومده بیرون و همونجور که دلش رو محکم گرفته بود

دیانا : مامان فکر کنم اسهال استفراغ گرفتم

من :  چرا مگه استفراغ کردی ؟

دیانا : نه مامان ، ولی از صبح تا حالا هرچی میرم دسشویی پی پی م نمیاد

من :


+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1392 ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

پلیسهای زحمت کش !

کلی خرید داشتم این طرف و اون طرف ، ساعت ۱۱ و بیست دقیقه راه افتادم ، یکی از خریدهام رو  انجام دادم و برای خرید بعدی مجبور بودم از جلو بازار میلاد رد بشم (اونجا خیلی شلوغه و عابر پیاده هم که دیگه نگو انگار خیابون ارث بابای بزرگوارشه و باید عرض خیابون رو هر جور که دلش میخواد رد بشه) خلاصه که دو تا پسر لوس و ننر اومدن و با اینکه دیدن من دارم رد میشم خودشون رو کشوندن جلو ماشین و من مجبور شدم ترمز کنم که بهشون نزنم ، خدا رو شکر که سرعتم کم بود یهو دیدم یکی از عقب محکم خورد به ماشین و یه صدای بلند و شکسته شدن شیشه به گوشم رسید ، با عصبانیت پیاده شدم ببینم چی شده ؟! دیدم خوب ماشین خودم که اصلاً خسارتی ندیده ولی ماشین طرف داغون شده بود البته با کمی اغراق  خلاصه که راننده پرید بیرون و کلی حرف زد و خانومش هم توی ماشین داشت گریه میکرد که من باردارم و سرم خورد تو شیشه چرا ترمز کردین ؟ آقا هم مدام میگفت زن من بارداره چرا یهو ترمز کردین ؟! (بابا بچه پروها) آدم یهو ترمز نکنه باید یهو گاز بده ؟! ضمناً کمربند ایمنی رو گذاشتن برای خانوم باردار جنابعالی که با سر تشریفشون رو نبرن توی شیشه ، من اینها رو گفتم و وقتی دیدم دارن پرو بازی در میارن گفتم اوکی بذارین پلیس بیاد خودش میگه کی مقصره ، برای اینکه ترافیک خیابون کم بشه ماشینم رو بردم کنار و پیاده شدم که دیدم طرف پاشو گذاشت رو گاز فــــــــــــــــرار  من هم که از پرو بازی طرف عصبانی بودم شماره ماشینش رو برداشتم و تل زدم به زحمت کشان جامعه ، همونایی که وقتی که ما میخوابیم اونا تا صبح بیدارن و دارن نظم و آرامش رو برای ما میارن که جناب پلیس جان ماشین پژو پارس به شماره .... ایران ۱۳ از محل حادثه فرار کرده و اینجوری گفت و اونجوری گفت و کلا پیاز داعش رو هم زیاد نکردم چون آقا پلیس نازنین وسط حرف من هی میگفت خانوم همه چیز قابل پیگیریه همونجا بمونید تا همکاران من برسن ، حالا ساعت چند ؟ شما بگو ۱۲ و ربع که من مطمئنم قبل از این ساعت بود ، نشون به اون نشون که تا ساعت ۱:۳۵ دقیقه اونجا منتظر ایستادم و ۴ مرتبه دیگه با این عزیزان دل تماس گرفتم و هنوز تو راه بودن و خلاصه که ما راهمان را کج کردیم و به سمت خانه روان شدیم .

خواستم اینجا از این عزیزان جان فشان تقدیر و تشکر کنم که این همه برای شهروندان کار انجام میدن و نظم و آرامش رو برای ما ایجاد میکنن .

 

تجارب به دست آمده از این ماجرا :

۱ - خانومای عزیز از این به بعد منتظر پلیس نمونید و مطمئن باشید آقایون بی بخار حاضر در اطراف صحنه برای شما هیچ کاری انجام نمیدن ، پس قفل فرمون ، قفل پدال و یا هر شی دیگه ای به دستتون اومد بردارید و عصبانیتتون رو روی سر طرف خالی کنید .

۲ - ماشین رو کنار نکشید بلکه به صورتی پارک کنید که عرض خیابون رو ببندید تا شاید پلیس برای بردن ماشینتون به پارکینگ و اخذ مبالغ هنگفتی پول به محل حادثه تشریف بیارن .

۳ - اینجا رو حال کنید : اگه خواستین برای مدت ۲ ساعت زیر تابلوی پارک مطلقاً ممنوع پارک کنید و هیچکس با شما کار نداشته باشه و به همه خریدهاتون هم برسید بگید منتظر پلیس هستین و پلیس گفته همونجایی که هستی بایست تا من بیام

ای وای داشت یادم میرفت عزیزان محترم گشت انتظامی هم اونجا حضور داشتن و قرار شد یک گروه بیان صورتجلسه کنن ماجرا رو تا شکایت کنیم که اوشون هم توی راه موندن و نیومدن . باز جای شکرش باقی همسر خواهرم اومدن و من تنها نموندم اونجا وسط اون همه پلیس و گشت انتظامی

 

پس به افتخار نیروی پلیس

همه با هم

دست و صوت و جیغ و هورااااااااااااااااااا

 

 

افعال معکوس بید

همه با هم

فحش و ناسزا

البته از نوع مودبانه اش


+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1392 ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

فرشهای بیچاره من

جریان دیانا و مهلا و نقاشی با آب رنگ و وارونه شدن کاسه آب رنگی به اون بزرگی و روانه شدن فرش برای شست و شو که خاطر مبارکتون هست !؟ این بار جریان دیانا و یلدا و امیرحسین بچه های اون یکی عمه ، حالا شرح ماجرا :

دیانا رو به همراه یلدا بردم استخر و بعد از اتمام کلاس قرار شد یلدا رو برسونم خونه خودشون و ما سریع بریم خونه چون خودم حالم اصلا خوب نبود و فشارم هم پایین بود ، خلاصه که وقتی رفتیم یلدا رو برسونیم دخترک هی گفت مامان حوصله ام سر میره و یلدا و امیر بیان خونمون و قول میدم شب زود بخوابم که فردا زود بیدار شم برای رفتن به پیش دبستانی و ... خلاصه ما بچه ها رو بردیم خونه و قرار شد ساعت ۸ و نیم خودم اونها رو برگردونم خونه شون . وقتی رسیدیم خونه دیانا گفت گرسنه ایم و من براشون اسنک آماده کردم و برای هر کدومشون ۲ تا اسنک که مقداری روش سس گوجه فرنگی ریخته بودم توی بشقاب گذاشتم و گفتم برید جلو تی وی بخورید .

توی یخچال کشک داشتم و گفتم کمی هم آش کشک درست کنم که دیانا خیلی دوست داره . خلاصه آش رو روبه راه کردم و بیهوش شدم روی تخت . بعد از نیم ساعت اومدم بیرون و دیدم فسقلکها ظرف غذاشون رو گذاشتن روی میز ، مبل رو کشیدن جلو و دارن تی وی میبینن ، بهشون میگم چرا جای مبل رو تغییر دادین ؟! میخندن و میگن اینجوری قشنگتره  من هم خندیدم و گفتم عیبی نداره ولی اونجوری بهتر بود ، سری به آش زدم و دوباره برگشتم به اتاق دفعه بعد دیدم مبل رو به حالت قبل برگردوندن و جای بالش رو عوض کردن و سه نفری خلاف جهت قبلی دراز کشیدن و تی وی میبینن . ساعت یک ربع به ۹ بچه ها رو رسوندم خونشون و من و دیانا ساعت ۹ و نیم خوابیدیم ، فردا صبح که دیانا داشت آماده میشد برای رفتن به پیش دبستانی من رفتم توی سالن و بالش مذکور رو برداشتم که ببرم توی اتاق چشمتون روز بد نبینه  یه دایره به شعاع ۲۰ سانت از فرش صورتی شده بود و من تازه فهمیدم که چرا جای مبل عوض شد و چرا بالش رو جابجا کردن و چپکی تی وی می دیدن  ، خلاصه که صدای من هم نم نمک بالا رفت و همسری بیچاره که تازه ۱ ساعتی میشد که از راه رسیده بود با صدای ما از خواب بیدار شد و وقتی عصبانیت من رو دید فقط به دیانا گفت از مامان معذرت بخواه و سریع آماده شو که دیرت نشه و خودش رفت و شامپو فرش و برس و ... آورد و شروع کرد به تمیز کردن فرش که البته کاملا تمیز نشده و قطعا باید بره برای شست و شو  از دیانا که پرسیدم گفت امیر با سس اسنکش آب رو رنگی کرد  که من باورد نشد.

بماند که من هنوز متوجه نشدم این دست گل کار کدوم یکیشون بوده و اصلا به سفارش کدوم یکی اون معجون صورتی درست میشه و روی فرش ریخته میشه ، طی تحقیقات به عمل اومده تعدادی از این برگه های یادداشت که به رنگ صورتی بوده توی بطری آب ریخته میشه و معجون آماده میشه برای رنگ کردن فرش بیچاره من

 

بعداً نوشت :

یلدا هم سن مهلاست و کلاس ششم

امیر حسین هم مثل دیانا پیش دبستانی و البته ۸ ماه کوچکتر از دیانا

 


+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1392 ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

تجربه آشپزی !

شب ساعت ۸ و نیم رسیدم خونه سریع یک بسته گوشت چرخ شده از کشو فریزر بیرون میارم و میذارم توی ماکروفر و تنظیم برای یخ زدایی ، سریع میپرم توی اتاقم و مانتو و شالم رو توی کمد به گیره مخصوص میزنم ، میپرم  و دستام رو میشورم  و سیب زمینی و پیاز رو پوست میگیرم به درخواست همسری اینبار برای غذای بین راهش کتلت میپزم بعد از اینکه مایع کتلت آماده شد اون رو توی یخچال گذاشتم تا یه کم خودش رو بگیره ، این وسط یک ریز یه جمله ضبط شده رو میشنوم و اون اینکه مامان اجازه بده من برای خودم کتلت درست کنم . موقع سرخ کردن کتلتها شد و من به دیانا تذکرهای لازم رو دادم ، صندلی خودت رو از اتاقت بیار که زیاد قدت بلند نشه بخوای خم بشی ، دستت رو با آب و صابون بشور ، اینجوری یه گوله کوچیک از مایع رو بردار ، اینجوری بهش فرم بده ، اینجوری آروم بذار توی روغن به همین آسونی اما باید دقت کنی که مبادا روغن داغ تو رو نسوزونه ، هیچوقت تنها این کار رو انجام نده ، تابع پر شد و دیگه باید منتظر میشدیم تا سرخ بشن ، من رفتم دستم رو بشورم ( از گاز تا سینک ما ۱ متر بیشتر نیست ) یهو صدای وحشتناکی اومد ، برگشتم میبینم صندلی از زیر پاش در رفته و سر دیانا محکم به کابینت خورده ، پاها توی هوا ، یک تیکه از مایع کتلت چسبیده به کابینت اونوری ، صدای جیغ هم که دیگه نگو ، طفلک بیشتر از من ترسیده بود چون ارتفاع صندلی زیاد نبود و بهش هیچ آسیبی نرسیده بود ولی برای اینکه من دعواش نکنم گریه میکرد و میگفت آی سرم ، وای پام ، آی آی آی پشتم  بعد که بغلش کردم و بهش گفتم عیبی نداره همه جاش خوب شد .

 

حداقل میذاشتی ۵ دقیقه از حرف من رد میشد دختر


+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1392 ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

روز جهانی کودک

روزت مبارک عروسک مامان

 

همچنین برای همه کودکان جهان مبارک باشه

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392 ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

صدا یا قیافه مسئله این است !

دیانا داره گریه میکنه و اشک میریزه مثل ابر بهاری

 

من : جیگرم چیه ؟ چرا اینجوری گریه میکنی ؟ حوصله ات سر رفته ؟

دیانا : نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

من : پس چی شده ؟!

دیانا : دلم برای بابام تنگ شده

من : خوب این که کاری نداره بیا تلفنی باهاش صحبت کن

دیانا : من که دلم برای صداش تنگ نشده برای قیافه اش تنگ شده

 

این هم از احوالات ما در این روزگار شیرین

در راستای مادری خوب بودن و باب میل دخترک شدن ، همچنین نشنیدن صدای گریه گاه و بی گاه دخترک ، ستون فقرات خود را در آینده ای نزدیک به دست جراحان میسپاریم

صبح دیانا رو که با کلی سلام و صلوات بیدار کردم بغل میکنم و میبرم دستشویی ، بغل شده صورتش رو میشورم ، بغل شده به سمت آشپزخونه میریم ، همونجوری بغل شده در یخچال رو باز میکنه و ۵ دقیقه بالا پایین رو میبینه و بعد هم ااااااااااااااااااااه ما که هیچی نداریم و این هیچی شامل پنیر ، ۳ نمونه مربای نصفه شیشه ای ، کره ، شیر ، کاکولی (یک نوع نون شیرین محلی) ، شیره ، عسل ، تخم مرغ میشه . باز هم بغل به سمت کمد خوراکی ها و انتخاب تغذیه روز ، باز هم بغل به سمت اتاق خواب و راحت شدن اینجانب از بغل نمودن دخترک . پوشاندن لباس و بستن موی دخترک ، پوشاندن جوراب قور قوری و بوسیدن قور قوری (عکس رو مشاهده کنید) بعد از اون لباس پوشیدن خودم و همراهی دخترک برای سوار شدن به سرویس شخصی که به طبع ایشون هم با کلی شرط و شروط انتخاب شدن اولا که ماشینشون تمیز باشه ، خانوم باشن حالا اگه خانوم نشد و آقا بودن سیگاری نباشن ، زیاد حرف نزنن و رادیو هم روشن نکنن حالا اگه ضبط روشن کنه که خیلی هم بهتره  و این تازه تنها یک ساعت از شروع روز ما سپری شده .

در همچین مواقعی من چی باید بگم ؟ الان مغزم هنگ کرده در حد سیستمهای ۱۵ سال پیشی که بخواین باهاشون الان انگری بردز بازی کنید

 

ضمناً به تمام اینها این رو هم اضافه کنید که دست راست دخترک با یه بی احتیاطی ،  موقع اسکیت بازی ، ترک خورده و الان به جای گچ گرفتن مجبور به بستن آتل شدیم . اینها رو میگم تو ذهنتون دیانا رو یه بچه لوس و ننر تصور نکنیدها ااااااااااااااا ، عشق مامانه این دردونه خونه  شاید اگر هر بچه ی دیگه ای هم به جای دیانا بود و توی این شرایط بود همین کارها رو انجام میداد . اول مهر ، شکستن دست راست ، رفتن پدر ، دور شدن از دختر عمه ، بی حوصله بودن مامان ، مدام شنیدن حرفهایی در مورد تغییر محل زندگی و ...

 

روز اول مهر

 

 

جوراب قورقوری

 

 

 

لوازم التحریر خریداری شده برای تحویل به پیش دبستانی

 

 

آماده برای رفتن به پیش دبستانی 

 

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1392 ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

آنچه بر ما گذشت !

یه شب رو با جمعی از فامیل در سد گذروندیم که عااااااااااااااااااااااااااالی بود و پر از خاطره

مهلا به همراه خانواده اش از شهر ما رفتن و ساکن پایتخت شدن و دخترک ما روزهایی رو با اشک گذروند تا اونجایی که کلاس زبان رو کلا تعطیل کرد چرا که کلاسش دیوار به دیوار منزل اون یکی عمه بوده و وقتی کلاس بره یاد اون یکی عمه می افته

یه مسافرت ۱ هفته ای داشتیم سمت شمال که کلی خوش گذشت و خاطره انگیز بود ، هرچند که بعد از بازگشت از اونجا دیانا ما رو بییچاره کرد از بس گریه کرد و بابت نیش حشره ای که نمیدونم چی بود و جای نیشزدگیها مثل آبله بود ما رو از این دکتر به اون دکتر کشوند .

اون نتیجه ای که منتظرش بودم و کلی زندگی و اعصاب ما رو به هم ریخته بود اعلام  شد و همسری P.H.D قبول شد و من هم وسایلش رو آماده کردم و همسری راهی شد .

دیانا سال تحصیلی رو با دلهره و اشک و دوری از بابا شروع کرد و من قراره هم مامان مهربونی باشم و هم مثل بابا لوس یازی های دیانا رو خریدار باشم و ... ( از ارتباط پدر و دخترها که نمیخواین چیزی بگم ؟! )

ممکنه زندگیمون دچار کمی تحول بشه و ما برای مدتی مجبور بشیم با همسری بریم امیدوارم دیانا بتونه با این تحولات آسون کنار بیاد

 

توضیح نوشت :

برای هر کدوم از ماجراهای بالا مفصل میام و شرح میدم

فعلا لپ تاپ دست همسری هست و دست ما بهش نمیرسه تا وقتی که کامپیوتر دیانا رو  روبه راه کنم و کمی اوضاع خونه رو سر و سامون بدم کمتر میام تو این دنیای مجازی

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1392 ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

یک ماه شلوغ با کلی ماجرا

همین روزها میام با یه پست مفصل 


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1392 ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

:(

كسي كه طعم زبان عسل نمي‌فهمد
تو هرچه هم كه بخوانی غزل، نمي‌فهمد

" حكايت نرود ميخ آهنين در سنگ "
نگو به سنگ، كه ضرب‌المثل نمي‌فهمد

كسي كه صنعت تشبيه را نمی‌داند
ركوع ماه و طواف زحل نمی‌فهمد

ميان آينه و آب و شانه و گيسو
لطيفه‌اي است كه آن را كچل نمي‌فهمد

حديث درد به پايان نمي‌رسد اما
هزار حيف كه اين را اجل نمی‌فهمد

 

 

بعداْ نوشت :

آشتی جون من نمیتونم وارد وبلاگت بشم . ارور میده ،  لطفا ایمیلت رو برام بذار

 


+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1392 ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

آخ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووون

 

محمدطاها پیدا شد

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1392 ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مامان فروز
.

نودل

دخترک ما عاشق نودل شده اونم با چوبهای مخصوص . دیشب پدر و دختر گرسنه بودن و دلشون چیز میزهای توی یخچال رو نمیخواست برای همین به سمت کمد خوراکیها رفتن و چند بسته نودل دیدن و  اینجوری شدن و من هم به سمت قابلمه رفتم و شروع به پختن نمودم و بر خلاف اینکه روش نوشته ۳ دقیقه ای آماده است برای ما ۱۰ دقیقه طول کشید  و تو این مدت دخترک ۱۰ بار پرسید مامان کی آماده میشه ؟

به محض اینکه آماده شد و به درخواست خودش شکل یه غول کشیدم روش ، همون جا (روی کابینت ) مشغول به خوردن شد و من هم مشغول عکس و فیلم .

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد1392 ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.

مداد سرخ آبی

دیانا یک سری از مدادرنگی هاش رو خیلی دوست داره به قول خودش رنگهای این مداد رنگیها توپه . هم پررنگن هم خوشرنگ . و این دوست داشتن تا اونجا پیش رفته که دلش نمیاد این مداد رو بندازه دور و همچنان ازش کار میکشه . ضمناْ تصمیم گرفته برای یادگاری توی جعبه دوست داشتنیهاش بذاره . 

 

 

 

این هم نقاشی از یه موشکه که به کمک دخترک ما توی فضا سیر میکنه

صفحه قبل هم چمن و آسمون و آلودگی هوا

اون کاسه کناری رو حتما حدس زدید که توش چیه ؟! بله! باقیمونده مدادهای تراش شده هست . حالا به چه درد میخورن ؟ برای آلوده کردن هوا  به این صورت که انگشتش رو توی اون کاسه فرو میبره و بعد قسمتهای مورد نظرش رو آلوده میکنه  ضمناْ تمام اون قسمتهای به قول دخترک سرخ آبی با همین مداد فسقلی رنگ شده  

 

جیگر منه این دخترک فضانورد آینده ، با این نقاشی های بامزه اش

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد1392 ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط مامان فروز
.